نیلو جاننیلو جان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

دنیای من نیلو

تا شش ماهگی نیلو

وقتی به دنیا اومدی یه دختر کاملا ساکت و آرومی بودی تا چلهمت . همه میگفتن بعد چهل شروع میکنه ، راس میگفتن از دو روز مونده به چهلم گریه و شکم درد و شب بیداریهات شروع شد . من و بابایی خانم دکتر سیمین تقی زاده تو فلکه ولیعصر رو به عنوان دکتر اختصاصیت انتخاب کردیم. اولین بار واسه شکم دردت (کولیک) پیش خانم دکتر بردیم . بعدها هر ماه میبردیم به جز واکسن و چکاب گوش.  چقدر روزای سختی بود شبا تا صبح بیدار بودی . از طرفی منم پایاننامه داشتم . من بعضی وقتا فکر میکنم با همه شیرینی اون روزا سختترین روزای زندگیم بود .     تا میخواستم از کنارت تکون بخورم گریه ات میگرفت واسه همون منم بعدها یاد گرفتم که تو رو تو کریر ...
28 اسفند 1394

مراسم ده نیلوجان ( ایلشمع )

قدیمیترها مراسم ده میگرفتن و ناهار میدادن و اسم واسه بچه میزاشتن ولی الان اینکارا از مد افتاده به جاش بقول ترکها ایلشمع میگیرن . اسم رو هم که مامان و بابای بچه قبلا خودشون انتخاب میکنن . ما هم همینکارو کردیم منتها منتظر موندیم تا یکم وضعیت بدنی من رو به راه بشه تا بعد . بعد مراسم که از اونجایی که بابای بابایی بزرگتر بود بهتر بود ایشون اذان رو دم گوشتون میگفتن ولی خب بابا مامانی اومدن ما هم به احترام از باباجون خواستیم تا اذان رو دم گوشت بخونن. از باباجون هم ممنون که قبول کردن. مامان جونها و خاله جون و دایی جون تو بیمارستان هدیه اشونو داده بودن . عمه نرگس انگشتر و عمه زهرا و عمو نادرت هم مدال واست هدیه آوردن ...
28 اسفند 1394

بارداری

یه روز من و بابایی بعد از سه سال و چند ماه زندگی مشترک با مشورت با خانم دکتر مهین میرزاجانزاده تصمیم به نی نی دار شدن گرفتیم. اون موقعها من دانشجوی ترم دوم ارشد و کارمند شرکت نیرو پدید سهند بودم.  وقتی اولین ضربان قلبتو شندیم قند تو دلم آب شد و گریه ام گرفت از دکتر چندین بار تعداد ضربانتو پرسیدم ( 145 بار در دقیقه در هفته هفتم) از همون جا به مامان جون خبر دادم که داری نوه دار میشی. از اونطرف هم موقعی خبر رو به عمه جونت اینا دادیم که بساط جشن و عروسی عمه زهرا رو می چیدن. منم برا اینکه بعدها نگی تو عروسی عمه ام نرقصیدم باهات یه دوری تو عروسی زدم. بابایی با شنیدن وجود تو زودی رفت دوربین عکاسی رو گرفت که از تمام لحظات و...
23 اسفند 1394
1